الهام

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

هیچ انتظاری از کسی ندارم و این نشان دهنده قدرت من نیست!

مسئله خستگی از اعتمادهای شکسته است

+ نوشته شده در  91/05/23ساعت 9:18  توسط الهام  | 

نه حرفی برای گفتن....

نه امیدی برای ماندن....

نه پایی برای رفتن...

نه تمایلی برای دوباره ساختن...

من از اول هم هیچ نداشتم

+ نوشته شده در  91/05/23ساعت 9:16  توسط الهام  | 

یاری اندر کس نمی‌بینم، یاران را چه شد؟

       دوستی کی آخر آمد، دوست‌داران را چه شد؟

آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست؟

       خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی،

       حق‌شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد؟

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

       تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

       مهربانی کی سرآمد شهر یاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند؛

       کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

       عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت؟

       کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد؟

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند؛ خموش!

       از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد!؟

+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 8:53  توسط الهام  | 

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم
+ نوشته شده در  89/02/06ساعت 12:12  توسط الهام  | 

همیشه از خوبی های دیگران برای خودت دیواری بساز

اگر روزی از آن ها بدی دیدی، یک آجر از روی آن بردار

بی انصافیست اگر کل دیوار را خراب کنی...

+ نوشته شده در  89/01/31ساعت 10:17  توسط الهام  | 

توی ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست...

چون اون وقت وسوسه ات می کنه که اونی ام که داری از دست بدی!!!

+ نوشته شده در  89/01/29ساعت 17:4  توسط الهام  | 

 

زندگی بافتن یک قالیست... نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده... تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین... نکند آخر کار... قالی زندگیت را نخرند!

+ نوشته شده در  89/01/28ساعت 17:54  توسط الهام  | 

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر! اما تو دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا...

+ نوشته شده در  89/01/28ساعت 17:31  توسط الهام  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت

     چند روزی است حالم دیدنی است  حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم  گاه بر حافظ تفاعل می زنم

                           حافظ دیوانه فالم را گزفت  یک غزل آمد و حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  89/01/28ساعت 17:17  توسط الهام  | 

 

خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها.

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان  یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...

+ نوشته شده در  89/01/28ساعت 11:14  توسط الهام  | 

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند

و در آشکار از کسانی که دوستمان دارند غافلیم

                                                شاید این است دلیل تنهایی ما...

+ نوشته شده در  89/01/26ساعت 8:12  توسط الهام  | 

این مهم نیست که این ره به چه سرعت گذریم 

آن مهم است که این ره به چه مقصد سپریم!

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت 17:20  توسط الهام  | 

یک نفر...

یک جایی...

تمام رویاهاش لبخند توست

احساس می کنه زندگی واقعاً با ارزشه...

پس هر وقت احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به یاد داشته باش که

یک نفر...

یک جایی...

در حال فکر کردن به توست.

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت 17:13  توسط الهام  | 

دیگران رو ببخش ، نه به خاطر این که آنها سزاوار بخشش تو هستند

بلکه فقط به خاطر این که تو سزاوار آرامشی

+ نوشته شده در  89/01/23ساعت 9:54  توسط الهام  | 


زهر   است عطای خلق هر چند دوا باشد

حاجت زکه می خواهی جایی که خدا باشد


اظهار عجز نزد ستم پیشه ابلهی است

اشک کباب باعث طغیان آتش است

 


+ نوشته شده در  89/01/22ساعت 19:9  توسط الهام  | 

دلا یاران سه قسمند گربدانی 

زبانی هست و نانی هست و جانی

به نانی نان بده از در برانش 

 محبت کن به یاران زبانی

و لیکن دوست جانی را نگهدار 

 به جانش جان بده گر می توانی

+ نوشته شده در  89/01/22ساعت 16:56  توسط الهام  | 

من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم

بقیه در ادامه مطلب... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/19ساعت 9:39  توسط الهام  | 

خدایا به اندازه صبرم آزمونم کن...میترسم مردود شوم!

گاهی غم ها خیلی بزرگ نیستند ... به بزرگی نبودن مادر ... به بزرگی نداشتن نان شب ...
به بزرگی یک بیماری لا علاج ... به بزرگی از دست دادن فرزند  ...
       اما سنگین اند...خیلی سنگین !
سنگینی را تحمل میکنی...دم بر نمیزنی...شکر خدا میکنی ...
در تنهایی اشک میریزی و کاش ها را می شمری!
و می بینی چین های روی صورت هر روز بیشتر می شود
لبخند لب ها  هر  روز  کم رنگ تر
 و  اندوه چشمان هر  روز  آشکارتر!
خدایا به اندازه صبرم آزمونم کن...میترسم مردود شوم!

بقیه در ادامه مطلب... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/18ساعت 8:41  توسط الهام  | 

سلام دوستان دو تا حکایت دیگه هم هست که واقعاً جالباً امیدوارم شما هم دوست داشته باشید...

بقیه در ادامه مطلب... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/18ساعت 8:39  توسط الهام  | 



كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/18ساعت 8:37  توسط الهام  |