مسئله خستگی از اعتمادهای شکسته است
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
نه امیدی برای ماندن....
نه پایی برای رفتن...
نه تمایلی برای دوباره ساختن...
من از اول هم هیچ نداشتم
یاری اندر کس نمیبینم، یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی،
حقشناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد؟
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهر یاران را چه شد؟
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند؛
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد؟
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟
حافظ اسرار الهی کس نمیداند؛ خموش!
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد!؟
| شب چو در بستم و مست از مینابش کردم | ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم | |
| دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا | گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم | |
| منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم | آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم | |
| شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع | آتشی در دلش افکندم و آبش کردم | |
| غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد | خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم | |
| دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر | بر سر آتش جور تو کبابش کردم | |
| زندگی کردن من مردن تدریجی بود | آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم |
همیشه از خوبی های دیگران برای خودت دیواری بساز
اگر روزی از آن ها بدی دیدی، یک آجر از روی آن بردار
بی انصافیست اگر کل دیوار را خراب کنی...
توی ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست...
چون اون وقت وسوسه ات می کنه که اونی ام که داری از دست بدی!!!![]()

زندگی بافتن یک قالیست... نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده... تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین... نکند آخر کار... قالی زندگیت را نخرند!
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر! اما تو دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام مارا...
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت
چند روزی است حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاعل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گزفت یک غزل آمد و حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها.
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...![]()
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند
و در آشکار از کسانی که دوستمان دارند غافلیم
شاید این است دلیل تنهایی ما...
یک نفر...
یک جایی...
تمام رویاهاش لبخند توست
احساس می کنه زندگی واقعاً با ارزشه...
پس هر وقت احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به یاد داشته باش که
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست.
دیگران رو ببخش ، نه به خاطر این که آنها سزاوار بخشش تو هستند
بلکه فقط به خاطر این که تو سزاوار آرامشی![]()
حاجت زکه می خواهی جایی که خدا باشد
اظهار عجز نزد ستم پیشه ابلهی است
اشک کباب باعث طغیان آتش است


دلا یاران سه قسمند گربدانی
زبانی هست و نانی هست و جانی
به نانی نان بده از در برانش
محبت کن به یاران زبانی
و لیکن دوست جانی را نگهدار
به جانش جان بده گر می توانی
من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
بقیه در ادامه مطلب...
خدایا به اندازه صبرم آزمونم کن...میترسم مردود شوم!
گاهی غم ها خیلی بزرگ نیستند ... به بزرگی نبودن مادر ... به بزرگی نداشتن نان شب ...
به بزرگی یک بیماری لا علاج ... به بزرگی از دست دادن فرزند ...
اما سنگین اند...خیلی سنگین !
سنگینی را تحمل میکنی...دم بر نمیزنی...شکر خدا میکنی ...
در تنهایی اشک میریزی و کاش ها را می شمری!
و می بینی چین های روی صورت هر روز بیشتر می شود
لبخند لب ها هر روز کم رنگ تر
و اندوه چشمان هر روز آشکارتر!
خدایا به اندازه صبرم آزمونم کن...میترسم مردود شوم!
بقیه در ادامه مطلب...
بقیه در ادامه مطلب...
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند...
بقیه در ادامه مطلب...